تبليغاتX
خودكار كم رنگ

خودكار كم رنگ

تيوري شعر

۱۳۰۳

 

به ميرزاده عشقي

 

رفيق

 

من مشغول پاكنويس كردن يك قسمت ديگر «افسانه» هستم.عنقريب

 

مي رسانم.هر وقت اتفاقا در حين عبور به آنها بر مي خورم خودشان را به من

 

نزديك مي كنند.نمي دانم با وجود اينكه طرز شعرهاي مرا نمي پسندند چه چيز

 

آنها را دور من جمع مي كند؟تماشاي اوضاع و احوال مختلفه براي مردم در حكم

 

عادتي است كه نمي دانند براي چه آن را متابعت مي كنند؟اگر چه در موقع

 

تماشا از ديدن يا شنيدن بعضي چيزها منزجر شوند.

 

يك شعر از «افسانه» را مي خوانند.بالبديهه به همان وزن يك شعر بدون معنا از

 

خودشان مي سازند به آن مي افزايند، دوباره سه باره از سر گرفته مي خوانند

 

و مي خندند.مخصوصا رشيد.

 

من اقلا توانسته ام وسيله ي تفريح و خنده ي آنها را فراهم كنم.اين هم يك نوع

 

هنر است بالعكس همين وسيله چند سال بعد آنها را هدايت خواهد كرد.

 

شعرهاي من دو كاره اند حكم چپق بلند را دارند:هم چپق هستند و هم در

 

وقت راه رفتن عصا!

 

من هيچ متالم نمي شوم به جاي فكر طولاني در ايرادات آنها با كمال اطمينان

 

به عقيده ي خود يا شعر مي گويم.يا همين كه هوا تاريك شد به ميهمانخانه ي

 

«يالتا»مي روم.غذا مي خورم به ياد تو و هشترودي هستم.

 

اين ميهمانخانه و يك جاي ديگر،مهمانخانه ي جمشيد. توقفگاه و پناهگاه دايمي

 

من است. من مصائب خود را به دوش كشيده و به آنجا مي برم. وضعيت آن

 

قدري در نظر من مطبوع است. كبابهاي مرغوب دارند. ارزان تر از ساير جاها

 

هم مي فروشند.

 

شبها قفقازي ها لزگي مي رقصند. اركستر دارند. خانمهاي روسي هم در آنجا

 

منزل دارند. اطاق ساعتي شش قران است. ولي من به اين چيزها كاري ندارم.

 

من اينك با همين مواقع خوشم. دليلي براي اينكه از پيش آمدها اعراض كرده

 

خود را تغيير بدهم نيست.

 

نسبت به ضديت اين اشخاص به خوبي مي دانم. ممانعت از سوق طبيعي مثل

 

ممانعت از جريان يك رودخانه ي سريع است. اگر مسدود شد در دفعه ي ثاني

 

خيلي شديد تر و با قوت تر از اول جريان مي يابد. حال من بهترم يا عنصري؟

 

اين قسمت را بخوان. همانطور كه در خيابان صحبت كردم ببين از زبان «افسانه»

 

من چطور بهار را وصف كرده ام. و عنصري چطور.

 

خواهي دانست كدام جهات را در طبيعت بايد اتخاذ كرد. چه تفاوتي در بين

 

صنعت و حيله يا خودنمايي وجود دارد. اتخاذ جهات مادي يك منظره كه از لوازم

 

اساسي محسوب مي شود.در نظر گرفتن مختصات آن جهات. پس از آن

 

استعانت از چند كلمه مربوط و ساده وسائلي هستند كه شاعر به توسط آنها

 

به قدري كه استعدادش به او اجازه بدهد، مي تواند فهميده باشد و به ديگران

 

بفهماند. اين است اولين نظريه ي من.

 

ولي مطبعه به من اذيت مي كند. در قسمت اول «افسانه» كه انتشار پيدا كرد

 

خيلي غلط گرفته ام. اغلاط بسيار باعث مي شود كه در انظار مخالفين

 

شعرهاي مضحك مرا مضحك تر جلوه بدهد.

 

بالاخره خواهم دانست. افسانه نفوذ و رواج عمومي را پيدا نخواهد كرد. خواهند

 

گفت عشقي را هم گمراه كرده ام. ولي تو مي داني من تقصير ندارم. استعداد

 

گمراهي به حد افراط در تو وجود داشت.

 

ما بايد بدون اينكه به حرف آنها وقعي بگذاريم و وقت را به مباحثه و مجادله از

 

دست بدهيم. مشغول كار خودمان باشيم.

 

من و تو هيچكدام نمي دانيم. فردا از اين امواج چه اشكالي بيرون مي آيد. ملت

 

درياست، اگر يك روز ساكت ماند، بالاخره يك روز منقلب خواهد شد.

 

اطفالي از اين گروه به وجود خواهند آمد كه ما از همه چيز آنها بي خبريم. نه

 

اسمشان را مي دانيم نه نشانشان را ولي آنوقت شايد نه من وجود داشته

 

باشم و نه تو. در هر صورت پيشروهاي اين لشگر توانا را خواهيم ديد.

 

بعد از اين لازم است طرز صنعتي خود را در تحت قوانين قطعي و معين در آورم.

 

رفيق! از روي صحت كار كنيم. دستوري را كه طبيعت به ما مي دهد انجام

 

بدهيم بالاخره فتح با كسي است كه صحيح، طبيعي و غير قابل تغيير بوده

 

است.

 

امشب شايد به اداره ي روزنامه بيايم.

 

رفيق تو

 

نيما

 

منبع:

 

كتاب نامه هاي نيما صفحه هاي ۷۹ و ۸۰

 

در پست بعدي اين نامه بررسي خواهد شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:0  توسط خودكار كم رنگ  |