تبليغاتX
خودكار كم رنگ

خودكار كم رنگ

تيوري شعر

دوست هاي ارجمند!

 

اين آخرين قسمت است كه به ذكر قصيده از عنصري بلخي در وصف بهار

 

مي نمايم يعني قصيده ديگري از ايشان در وصف بهار نيافتم اگر دوستي

 

سراغ دارد راهنمايي نمايد بسيار سپاس گزار خواهم شد.

 

طبع او طبع بهار آمد كه دايم همچو او

 

گلبراست و گل نگار و گل كش و گل پرور است

 

گر همي گل پرورد طبع بهاران كار اوست

 

طبع او گل پرورد زيرا كه گل را مادر است

 

چون بهار آيد ز طبع او دمد ني ريح گل

 

اين بهار از گل دميده ست اين از آن نيكوتر است

 

ديوان عنصري بلخي صفحه 15

 

چه فايده ست ز نقش بهار و پيكر او

 

كه از هواش جمالست و از بخار نوا

 

اگر هواش بدين روزگار تازه كند

 

بروزگار خزان هم هوا كندش هبا

 

بهار نعت خداوند  خسرو عجم است

 

كه بوستان شد ازو طبع و خاطر شعرا

 

بهار معني رنگ و بهار حكمت بوي

 

بهار عقل ثبات و بهار كوه بقا

 

ديوان عنصري بلخي صفحه 1 (در مدح يمين الدوله سلطان محمود)

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 6:0  توسط خودكار كم رنگ  | 

بخار دريا بر اورمزد و فروردين

 

همي فرو گسلد رشته هاي درّ ثمين

 

ز آب پاك دهان پر ستاره دارد ابر

 

ز باد پاك شكم پر ستاره دارد طين

 

بمشكرنگ لباس اندرون شدست هوا

 

بلعل رنگ پرند اندرون شدست زمين

 

..............................................

 

كه گل ستاند از گلستان مشك آگين

 

هواي روشن اگر عرض كرد لشكر زنگ

 

زمين تيره كند نيز عرض لشكر چين

 

عجب نگار گرست ابر و باد ديبا باف

 

بدشت و بيشه نمودست كارسان رنگين

 

بباغ روده گذر دست باف باد ببوي

 

بدشت ساده نگر دستبرد ابر ببين

 

بهار، دو است: يكي طبعي و دگر عقلي

 

يكي شمامه و ديگر بودش ماني چين

 

بهار طبعي صنع خداي عز و جل

 

بهار عقلي مدح خدايگان زمين

 

ديوان عنصري بلخي صفحه 226 و 227 (در صفت بهار و مدح سلطان محمود)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:0  توسط خودكار كم رنگ  | 

نوروز فراز آمد و عيدش باثر بر

 

نز يكدگر و هر دو زده يك بدگر بر

 

نوروز جهان پرور مانده ز دهاقين

 

دهقان جهان ديده ش پرورده ببر بر

 

آن زيور شاهانه كه خورشيد برو بست

 

آورد و همي خواهد بستن بشجر بر

 

بر گوهر او ابر مگر عاشق گشتست

 

كز ديده همي قطره چكاند بگهر بر

 

گوئي مگر از چشمه خضرست چو بيني

 

آبي كه بود مانده شبانه بخضر بر

 

از لاله چو بيجاده ست آهو به بيابان

 

نخجير چو پيروزه ز سبزه بكمر بر

 

با يار يكي سوي شمر شو چو وزد باد

 

بشمر شكن زلف بتانرا بشمر بر

 

گر خاك همي خندد زير قدم ابر

 

چون ابر همي زار بگريد بزبر بر

 

پر صورت و نقش است همه روي زمين پاك

 

فتنه است مگر ابر برين نقش و صور بر

 

ديوان عنصري بلخي صفحه 150 و 151 (در مدح ابو المظفر نصر بن ناصر الدين)

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:0  توسط خودكار كم رنگ  | 

نگر به لاله و طبع بهار رنگ پذير

 

يكي برنگ عقيق و دگر ببوي عبير

 

چو جعد زلف بتان شاخهاي بيد و خويد

 

يكي همه زره است و دگر همه زنجير

 

درخت و دشت مگر خواستند خلعت ز ابر

 

يكي طويله گوهر دگر بساط حرير

 

بخار تيره و از ابر دشت مينا رنگ

 

يكي بسان غبار و دگر بسان غدير

 

ز رنگ و بوي گيا و زمين تو گويي هست

 

يكي ز حله بساط و دگر ز مشك خمير

 

هوا و راغ تو گويي دو عالمند بزرگ

 

يكي پر از حركات و دگر پر از تصوير

 

هوا ز عكس سما تيره و زمين گلگون

 

يكي چو خامه ماني يكي بت كشمير

 

بدشت سنبل و مينا سپه كشيد و نشست

 

يكي بمعدن برف و دگر بجاي زرير

 

نگارهاي بهاري چو شعر هاي بديع

 

يكي است پر ز موشح دگر پر از تشجير

 

ز چيزها بدو چيزست رنگ و بوي بهار

 

يكي بباد صبا و دگر بابر مطير

 

ديوان عنصري بلخي صفحه 35 (در مدح سلطان محمود)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:0  توسط خودكار كم رنگ  | 

از اين پست به تدريج قصد دارم وصف بهار را از زبان عنصري بياورم، هر چند در

 

ديوان عنصري قصيده اي كه به طور اختصاصي در وصف بهار باشد نيست و تمام

 

قصيده ها در وصف سلطان ها و مقام هاي عصرش سروده شده است. لذا از

 

بين قصيده هاي مزبور بيت هايي كه در وصف بهار بود را جدا نمودم تا به عنوان

 

شاهد مطلب جهت بررسي در اين جا بياورم منبع بنده در آوردن اين بيت هاي

 

مربوط به عنصري آدرس ذيل مي باشد:

 

نام كتاب: ديوان عنصري بلخي

 

تصحيح و مقدمه: دكتر سيد محمد دبير سياقي

 

چاپ دوم: بهار 1363

 

ناشر : كتابخانه سناني

 

چون كار خويش را بدون اشتباه نمي دانم لذا دوست هاي ارجمند هر كجا در

 

بيت هاي آورده شده اشتباه ملاحظه فرمودند يا بيت هايي در وصف بهار از

 

عنصري موجود است و بنده در اين پست و پست هاي آينده نياوردم تذكر دهند

 

بسيار سپاس گزار مي شوم.

 

وصف بهار در قصيده هاي عنصري(1)

 

باد نوروزي همي در بوستان بتگر شود

 

تا ز صنعش هر درختي لعبتي ديگر شود

 

باغ همچون كلبه بزّاز پر ديبا شود

 

باد همچون طبله عطار پر عنبر شود

 

سوسنش سيم سپيد از باغ بردارد همي

 

باز همچون عارض خوبان زمين اخضر شود

 

روي بند هر زميني حلّه چيني شود

 

گوشوار هر درختي رشته گوهر شود

 

چون حجابي لعبتان خورشيد را بيني ز ناز

 

گه برون آيد زميغ و گه بميغ اندر شود

 

دفتر نوروز بندد بوستان كردار شب

 

تا كواكب نقطه اوراق آن دفتر شود

 

افسر سيمين فرو گيرد ز سر كوه بلند

 

باز مينا چشم و ديبا روي و مشكين سر شود

 

روز هر روزي بيفزايد چو قد شهريار

 

شب چو عمر دشمنان او همي كمتر شود

 

ديوان عنصري بلخي صفحه ۲۴ (در مدح يمين الدوله محمود غزنوي)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:0  توسط خودكار كم رنگ  | 

در شماره يك چكيده اي از نامه نيما به ميرزاده عشقي كه در پست قبل آمده

 

است از زبان نيما مرقوم شده :

 

۱_ از زبان «افسانه» من چطور بهار را وصف كرده ام. و عنصري چطور؟

 

براي ارتباط نزديك تر با وصف بهار در شعر «افسانه» نيما آن قسمت از

 

«افسانه» كه مربوط به وصف بهار مي شود را در اين پست آورده ام، لذا از تمام

 

دوست هاي ارجمند تقاضا مي نمايم در صورتي كه قسمتي از شعر «افسانه»

 

(مربوط به وصف بهار) را به دليل عدم دقت نياورده ام تذكر بدهند يا هر نكته

 

ديگري كه به ذهن مبارك شان مي رسد، بسيار سپاس گزار خواهم شد.

 

وصف بهار در شعر «افسانه» نيما يوشيج

 

شکوه ها را بنه ، خیز و بنگر 
 

که چگونه زمستان سر آمد 
 

جنگل و کوه در رستخیز است

 

عالم از تیره رویی در آمد 
 

چهره بگشاد و چون برق خندید 
 

توده ی برف از هم شکافید 
 

قله ی کوه شد یکسر ابلق 
 

مرد چوپان در آمد ز دخمه

 

خنده زد شادمان و موفق 
 

که دگر وقت سبزه چرانی است 
 

عاشقا ! خیز کامد بهاران 
 

چشمه ی کوچک از کوه جوشید

 

گل به صحرا در آمد چو آتش

 

رود تیره چو توفان خروشید 
 

دشت از گل شده هفت رنگه 
 

آن پرنده پی لانه سازی
 

بر سر شاخه ها می سراید 
 

خار و خاشاک دارد به منقار

 

شاخه ی سبز هر لحظه زاید

 

بچگانی همه خرد و زیبا 
 

عاشق : در سریها به راه ورازون 
 

گرگ ، دزدیده سر می نماید 
 

افسانه : عاشق! اینها چه حرفی است ؟ کنون

 

گرگ کاو دیری آنجا نپاید 
 

از بهار است آنگونه رقصان 
 

آفتاب طلایی بتابید 
 

بر سر ژاله ی صبحگاهی 
 

ژاله ها دانه دانه درخشند 
 

همچو الماس و در آب ، ماهی

 

بر سر موج ها زد معلق 
 

تو هم ای بینوا ! شاد بخرام
 

که ز هر سو نشاط بهار است 
 

که به هر جا زمانه به رقص است 
 

تا به کی دیده ات اشکبار است ؟
 

بوسه ای زن که دوران رونده است

 

دور گردان گذشته ز خاطر 
 

روی دامان این کوه ، بنگر

 

بره های سفید و سیه را 
 

نغمه ی زنگ ها را ، که یکسر 
 

چون دل عاشق ، آوازه خوان اند 
 

بر سر سبزه ی بیشل اینک 
 

نازنینی است خندان نشسته 
 

از همه رنگ ، گل های کوچک

 

گرد آورده و دسته بسته 
 

تا کند هدیه ی عشقبازان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 7:0  توسط خودكار كم رنگ  | 

از نامه نيما به ميرزاده عشقي كه در پست قبل درج شده موارد ذيل را استخراج

 

نمودم كه به ترتيب در خصوص هر كدام خواهم نوشت دوست هاي ارجمند اگر

 

سرفصل ديگري از اين نامه نيما نتيجه مي گيرند لطف نموده بفرمايند تا با هم

 

بخوانيم و در پست بعدي يك به يك تحليل نماييم.

 

چكيده نامه نيما به ميرزاده عشقي:

 

1_ از زبان «افسانه» من چطور بهار را وصف كرده ام. و عنصري چطور؟

 

۲_ كدام جهات را در طبيعت بايد اتخاذ كرد؟

 

3_ چه تفاوتي در بين صنعت و حيله يا خودنمايي وجود دارد؟

 

۴_  اتخاذ جهات مادي يك منظره كه از لوازم اساسي محسوب مي شود.

 

5_ در نظر گرفتن مختصات آن جهات.

 

6_ استعانت از چند كلمه مربوط و ساده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:0  توسط خودكار كم رنگ  | 

۱۳۰۳

 

به ميرزاده عشقي

 

رفيق

 

من مشغول پاكنويس كردن يك قسمت ديگر «افسانه» هستم.عنقريب

 

مي رسانم.هر وقت اتفاقا در حين عبور به آنها بر مي خورم خودشان را به من

 

نزديك مي كنند.نمي دانم با وجود اينكه طرز شعرهاي مرا نمي پسندند چه چيز

 

آنها را دور من جمع مي كند؟تماشاي اوضاع و احوال مختلفه براي مردم در حكم

 

عادتي است كه نمي دانند براي چه آن را متابعت مي كنند؟اگر چه در موقع

 

تماشا از ديدن يا شنيدن بعضي چيزها منزجر شوند.

 

يك شعر از «افسانه» را مي خوانند.بالبديهه به همان وزن يك شعر بدون معنا از

 

خودشان مي سازند به آن مي افزايند، دوباره سه باره از سر گرفته مي خوانند

 

و مي خندند.مخصوصا رشيد.

 

من اقلا توانسته ام وسيله ي تفريح و خنده ي آنها را فراهم كنم.اين هم يك نوع

 

هنر است بالعكس همين وسيله چند سال بعد آنها را هدايت خواهد كرد.

 

شعرهاي من دو كاره اند حكم چپق بلند را دارند:هم چپق هستند و هم در

 

وقت راه رفتن عصا!

 

من هيچ متالم نمي شوم به جاي فكر طولاني در ايرادات آنها با كمال اطمينان

 

به عقيده ي خود يا شعر مي گويم.يا همين كه هوا تاريك شد به ميهمانخانه ي

 

«يالتا»مي روم.غذا مي خورم به ياد تو و هشترودي هستم.

 

اين ميهمانخانه و يك جاي ديگر،مهمانخانه ي جمشيد. توقفگاه و پناهگاه دايمي

 

من است. من مصائب خود را به دوش كشيده و به آنجا مي برم. وضعيت آن

 

قدري در نظر من مطبوع است. كبابهاي مرغوب دارند. ارزان تر از ساير جاها

 

هم مي فروشند.

 

شبها قفقازي ها لزگي مي رقصند. اركستر دارند. خانمهاي روسي هم در آنجا

 

منزل دارند. اطاق ساعتي شش قران است. ولي من به اين چيزها كاري ندارم.

 

من اينك با همين مواقع خوشم. دليلي براي اينكه از پيش آمدها اعراض كرده

 

خود را تغيير بدهم نيست.

 

نسبت به ضديت اين اشخاص به خوبي مي دانم. ممانعت از سوق طبيعي مثل

 

ممانعت از جريان يك رودخانه ي سريع است. اگر مسدود شد در دفعه ي ثاني

 

خيلي شديد تر و با قوت تر از اول جريان مي يابد. حال من بهترم يا عنصري؟

 

اين قسمت را بخوان. همانطور كه در خيابان صحبت كردم ببين از زبان «افسانه»

 

من چطور بهار را وصف كرده ام. و عنصري چطور.

 

خواهي دانست كدام جهات را در طبيعت بايد اتخاذ كرد. چه تفاوتي در بين

 

صنعت و حيله يا خودنمايي وجود دارد. اتخاذ جهات مادي يك منظره كه از لوازم

 

اساسي محسوب مي شود.در نظر گرفتن مختصات آن جهات. پس از آن

 

استعانت از چند كلمه مربوط و ساده وسائلي هستند كه شاعر به توسط آنها

 

به قدري كه استعدادش به او اجازه بدهد، مي تواند فهميده باشد و به ديگران

 

بفهماند. اين است اولين نظريه ي من.

 

ولي مطبعه به من اذيت مي كند. در قسمت اول «افسانه» كه انتشار پيدا كرد

 

خيلي غلط گرفته ام. اغلاط بسيار باعث مي شود كه در انظار مخالفين

 

شعرهاي مضحك مرا مضحك تر جلوه بدهد.

 

بالاخره خواهم دانست. افسانه نفوذ و رواج عمومي را پيدا نخواهد كرد. خواهند

 

گفت عشقي را هم گمراه كرده ام. ولي تو مي داني من تقصير ندارم. استعداد

 

گمراهي به حد افراط در تو وجود داشت.

 

ما بايد بدون اينكه به حرف آنها وقعي بگذاريم و وقت را به مباحثه و مجادله از

 

دست بدهيم. مشغول كار خودمان باشيم.

 

من و تو هيچكدام نمي دانيم. فردا از اين امواج چه اشكالي بيرون مي آيد. ملت

 

درياست، اگر يك روز ساكت ماند، بالاخره يك روز منقلب خواهد شد.

 

اطفالي از اين گروه به وجود خواهند آمد كه ما از همه چيز آنها بي خبريم. نه

 

اسمشان را مي دانيم نه نشانشان را ولي آنوقت شايد نه من وجود داشته

 

باشم و نه تو. در هر صورت پيشروهاي اين لشگر توانا را خواهيم ديد.

 

بعد از اين لازم است طرز صنعتي خود را در تحت قوانين قطعي و معين در آورم.

 

رفيق! از روي صحت كار كنيم. دستوري را كه طبيعت به ما مي دهد انجام

 

بدهيم بالاخره فتح با كسي است كه صحيح، طبيعي و غير قابل تغيير بوده

 

است.

 

امشب شايد به اداره ي روزنامه بيايم.

 

رفيق تو

 

نيما

 

منبع:

 

كتاب نامه هاي نيما صفحه هاي ۷۹ و ۸۰

 

در پست بعدي اين نامه بررسي خواهد شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:0  توسط خودكار كم رنگ  |